بامداد ۱۱۷ - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:56
هر روزی که از عمرم میگذره مطمئنتر میشم که مهمترین و یگانهترین و تکرارنشدنیترین اتفاق زندگی من بودی... امیدوارم خوب باشی... و خوشحال... دوستت دارم... میدونی... + نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 1:32 توسط الف |
صبح ۱۱۷ - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:56
دیشب خوابت رو دیدم. گریه میکردی. غمگین بودی. دائم بهم خیره نگاه میکردی. اشکهات آروم جاری بود رو صورتت. دوستت داشتم. غمگین بودم... چه غمگینانه آزادی از آن عهدی که میدانی... دوستت دارم. + نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 10:37 توسط الف |
غروب ۱۱۷ - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:56
وقتی تو این غروب اردیبهشتی، وقتی دما و هوا و همه چیز به قاعدهست و مطبوع، از طبقه پنجم این ساختمون بلند به بیرون نگاه میکنم، یه حسرت بزرگ قدیمی برام زنده میشه... آخ از وقتی که یه نسیم شامگاهی از زیر پیراهنم رد شه و مورمورم بشه... چقدر تنگه دلم برات... پارسال تو چنین روزی سر میدون انقلاب از هم جدا شدی...
بامداد ۱۱۸ - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:56
کاش این قدرت رو داشتم اون شب سرد آخر، فقط سکوت کنم و نگاهت کنم. کاش این قدر قوی بودم که برات تا ابد، تا وقتی نفس میکشی یه راز سر به مهر باقی میموندم... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 2:14 توسط الف |
بامداد 119 - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:56
س دو ماهی میشه استعفا کرده. دنبال یه ایده برای شروع یه کار جدیده. دیشب بهش پیشنهاد کردم یه کافه بزنه برای سینگلها. شرطش این باشه که مشتریها باید تنها باشن. یه چیزی شبیه اون کافه توی کوچههای پایین پارک دانشجو که روزی رفتیم و امکان برگشت دوباره رو مشروط به همراه بودن با همون آدم قبلی میکرد. تو این کاف...