وقتی تو این غروب اردیبهشتی، وقتی دما و هوا و همه چیز به قاعدهست و مطبوع، از طبقه پنجم این ساختمون بلند به بیرون نگاه میکنم، یه حسرت بزرگ قدیمی برام زنده میشه... آخ از وقتی که یه نسیم شامگاهی از زیر پیراهنم رد شه و مورمورم بشه... چقدر تنگه دلم برات...
پارسال تو چنین روزی سر میدون انقلاب از هم جدا شدیم و سپردمت به یه تاکسی... بلافاصله پشیمون شدم و برات نوشتم که من الان همراهت میبودم...
دوستت دارم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 20:25 توسط الف |
برچسب: غروب,۱۱۷,
نویسنده: سجاد فرهادی
تاريخ: شنبه
28 مرداد
1396 ساعت: 15:56