خیلی اتفاقی پای سریالی نشستم که پسر بیمعرفت برمیگرده سمت دختر زیبای داستان. چه احمقانهست این قصه بیآغوش و بیبوسه... مگه یه انسان آدمی رو که دوستش داره ول میکنه میره پی زندگیش؟ همینه که بعد تو سریالی ندیدم، سراغ فیلمی نرفتم و لای کتابی رو باز نکردم؛ بس که دروغن همهشون... بس که خیالآفرینن... پوچ و بیسر و ته و بیربط به زندگی... چه کردی با من گذشته زیباترین...
حالا شب به شب میشینم رو تراسی مشرف به خیابون همیشه زیبای بهار و از این معجون روسی مینوشم و مینوشم؛ شاید که قرارم رو فراموش کنم؛ شاید که کم سخت بگیرم به خودم؛ شاید که فراموش کنم که فراموشم کردی به آنی؛ به هفتهای؛ به سالی...
برچسب:
نویسنده: سجاد فرهادی