خرید بک لینک
امشب تو راه برگشت یاد مروپ گانت افتادم. این که چقدر سختش بوده از اون لاو پوشن استفاده کنه بعد یه مدت. هزار بار تو رویاهام به همچین چیزی با تو فکر کردم و هر بار گفتم که اینجوری برای جفتمون جهنمه...

خیلی اتفاقی پای سریالی نشستم که پسر بیمعرفت برمیگرده سمت دختر زیبای داستان. چه احمقانهست این قصه بیآغوش و بیبوسه... مگه یه انسان آدمی رو که دوستش داره ول میکنه میره پی زندگیش؟ همینه که بعد تو سریالی ندیدم، سراغ فیلمی نرفتم و لای کتابی رو باز نکردم؛ بس که دروغن همهشون... بس که خیالآفرینن... پوچ و بیسر و ته و بیربط به زندگی... چه کردی با من گذشته زیباترین...

حالا شب به شب میشینم رو تراسی مشرف به خیابون همیشه زیبای بهار و از این معجون روسی مینوشم و مینوشم؛ شاید که قرارم رو فراموش کنم؛ شاید که کم سخت بگیرم به خودم؛ شاید که فراموش کنم که فراموشم کردی به آنی؛ به هفتهای؛ به سالی...

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 16:38

صفحه بندی