خرید بک لینک
اولین باره که بیحساب و کتاب میدونم شب چندم جدایی از توئه. ۳۶۵ روز و شب گذشت. ۳۶۵ روز زمان زیادیه که کلی عادت جدید پیدا کنم. لحظهای بیپاکت تو جیبم نگذشته همه این مدت. عینکی حرفهای شدم؛ شبانهروزی. همه علاقهای که به تئاتر و سینما داشتم اون شب سخت به باد رفت و مطلقن انگیزهای برای هیچ هنری ندارم. گتسبی آخرینم شد مثل رویای شب نیمه تابستان و سینما نیمکت و هزار تا آخرین دیگه.

تهران همه سرماش رو گذاشته بود برای اون شب آخر. آخ که چه سرد بود اون شب. الان اسم زمستون یه شوخی بیمزهست. یادته برای رسیدن پاییز و زمستون سرد چه ذوقی داشتیم که تو آغوشم جا شی؛ تنگ و محصورت کنم و گرمت کنم و ببوسمت؛ سخت. دی ماه لعنتی. دی ماه خراب...

دنیا این جوری بد میشه وقتی سهم آدمهاش ازش رنج میشه و درد. شدم مثل بیماری که گاه و بیگاه یه درد کهنه میاد سراغش و در هم میپیچیدتش. سرت سلامت خانوم دکتر... همهش دو ماه مونده... طاقت بیار یار دیرین...

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 16:38

صفحه بندی