تهران همه سرماش رو گذاشته بود برای اون شب آخر. آخ که چه سرد بود اون شب. الان اسم زمستون یه شوخی بیمزهست. یادته برای رسیدن پاییز و زمستون سرد چه ذوقی داشتیم که تو آغوشم جا شی؛ تنگ و محصورت کنم و گرمت کنم و ببوسمت؛ سخت. دی ماه لعنتی. دی ماه خراب...
دنیا این جوری بد میشه وقتی سهم آدمهاش ازش رنج میشه و درد. شدم مثل بیماری که گاه و بیگاه یه درد کهنه میاد سراغش و در هم میپیچیدتش. سرت سلامت خانوم دکتر... همهش دو ماه مونده... طاقت بیار یار دیرین...
برچسب:
نویسنده: سجاد فرهادی