شب ۳۵۳
-
تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 16:38
مثل اینا تو ثانیه اول سال جدید باید میبوسیدمت... سخت در آغوشت میگرفتم مثل این که ثانیه آخر عمرمه... آخ از خاطرت... آخ ...چقدر سنگینه رو دوشم زندگی بی تو... چقدر چشمهام قرار نداره... چقدر سخته نگرانت بودن و ناتوان بودن از برداشتن حتی یه قدم کوچیک... آخ که چقدر حالیت نیست...
شب ۳۶۵
-
تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 16:38
اولین باره که بیحساب و کتاب میدونم شب چندم جدایی از توئه. ۳۶۵ روز و شب گذشت. ۳۶۵ روز زمان زیادیه که کلی عادت جدید پیدا کنم. لحظهای بیپاکت تو جیبم نگذشته همه این مدت. عینکی حرفهای شدم؛ شبانهروزی
شب ۳۷۳
-
تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 16:38
امشب تو راه برگشت یاد مروپ گانت افتادم. این که چقدر سختش بوده از اون لاو پوشن استفاده کنه بعد یه مدت. هزار بار تو رویاهام به همچین چیزی با تو فکر کردم و هر بار گفتم که اینجوری برای جفتمون جهنمه... خیل
بامداد ۳۹۰
-
تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 16:38
دلم مرگی میخواد به جذابیت مرگ رابی و سیسیلیا تو atonement. یادته اون روزهای اول گفتم کاش میشد ثبت نام کنم تو یه ارتش حین یه جنگ بزرگ، خارج از مرزها...؟ شاید که تو جایی مثل دانکرک از یه بیماری سخت از
شب ۳۹۲
-
تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 16:38
امشب برگشتنی تو متروی هفت تیر بوی تو رو شنیدم. همینجور پشت سر دختر راه افتادم و برای لحظاتی باهاش همقدم شدم... تا ورودی مترو... جانی و دلی ای دل و جانم همه تو...
شب ۳۹۵
-
تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 16:38
به سلامتی، به سلامتی. علی شریعتی آزاد شد. تا هفتهها بعد هم آوارتارت بود مرد خوشبخت... چه ولنتاینی... نوش جونش...
شب ۴۰۹
-
تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 16:38
امروز بیهوا یاد روزهای گرم ۹۵ افتادم که با مترو تا میدون فاطمی میاومدم و بعد از اونجا سوار تاکسیهای امیرآباد باصفا میشدم. هر بار تو تاکسی خوابم میبرد بس که خسته بودم. نزدیکت که میشدم عطرت رو تجدید میکردم. به که چه عطری... الان میلیمترها روش خاک نشسته و هر صبح اولین چیزیه که به چشمم میخوره... کاش مهل...
بامداد ۴۳۳
-
تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 16:38
تو ساعتهایی که باید خسته از یک روز پر رفت و آمد تو خیابونهای شیراز، باید چشمهام رو رو هم بذارم دارم به این فکر میکنم که چطور میشه پیامم رو ندیده باشی... یه پیام کوتاه احمقانه با یه جواب کوتاه کلیشهای... دیدم آواتارت رو... چهطوره که این چشمها هر بار بیش از قبل برق میزنن... خیلی ساده یه سوایپ به چپ کر...
شب ۴۴۷
-
تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 16:38
شب جمعهای خیلی اتفاقی از توئیت یکی از دوستات فهمیدم که اینترنی تموم شد... خسته نباشی... امیدوارم کلی تجربه کرده باشی برای همه عمر... این بارون مبارکت باشه....
بامداد ۴۷۴
-
تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 16:38
شد دو سال... فردا رأس ساعت ۶ همون جام... سالها بعد زیر لب زمزمه میکنم " هیشکی برام کیمیا نشد...".
غروب ۱۲۰
-
تاریخ: 1396/9/27 ساعت: 6:04
از بندت رها شدم...
بامداد ۲۵۴
-
تاریخ: 1396/9/27 ساعت: 6:04
یه دوست توئیتری رو بعد از سالها دیدم. این ۹ ماه بعد تو برگشتم به توئیتر. شاید که آرامشی که برام مثل خواب میمونه باز به دست بیارم. دیدن آدمی که سالها دنبالش میکردی زنده و این د فلش حس عجیبیه. ساعتها تو کافهخونهای تو یکی از کوچههای خیابون همیشه زیبای بهار نشستیم و گپ زدیم. از اون گفت. از تو گفتم. تو چ...
روز 319
-
تاریخ: 1396/9/27 ساعت: 6:04
همه صبح های این پنج روز رو تو یه کافه کوچیک حوالی هنل گذروندم. با ایما و اشاره به کارکنهاش میفهموندم که چی میخوام. روز آخر دختری رو تو کنج روبروم دیدم... با قدی کمی بلندتر از تو.... با موهای فر همرنگِ فری موهای تو... با صورتی هم ترکیب صورت تو... چقدر آرزو کردم تو باشی... بیرون اومدنی بهش لبخند زدم و...
روز 324
-
تاریخ: 1396/9/27 ساعت: 6:04
چیزی که تو این ماههای آخر تمرین کردم بی اعتنایی بود. بی اعتنایی به احساسات و نیازها. به هر روشی که شده، مصنوعی و غیر مصنوعی، سنتی و صنعتی.، هر وقتی که امکانش بود، سر کار و تو سفر... روزها سر کار و شبها تو عالم خیال، البته با ته مونده احتیاطی که یادگار همه این سی ساله. راست میگی قرار نیست که عوض بشم....
شب ۳۲۷
-
تاریخ: 1396/9/27 ساعت: 6:04
u200fيا مَنْ جَــحَدَتْ عَيْناهُ دَمي وعلى خَدَّيْهِ تَوَرُّدُهُu200fخَدّاكَ قدِ اعْتَرَفا بِدَمي فَعَلامَ جُفونُكَ تَجْحــَدُهُ...u200fای که چشمانت سرخی خون مرا انکار کردند (به چیزی نگرفتند) ولی گونههایت [از آن] برافروخته شدندu200fگونههایت به خون من معترفند، پس چرا پلکهایت انکار میکنند؟ هیچ عبارتی ...
روز 222
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:06
پارسال صبح اون روز بارونی تابستونی به روم آوردی که یادم رفته بهت تبریک بگم. امسال رو قرار نبود به هیچ وجه فراموش کنم... نکردم. روزت مبارک. + نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 11:34 توسط الف |
صبح ۱۱۳
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:56
شونزده هفته، ۱۱۳ روز لازم بود تا متوجه بشم چه رقتانگیز رفتار کردم همه روزها و شبهایی که ازت یه فرصت دیگه میخواستم. چه معادل خوبیه رقتانگیز برای میزربل. (به قول س تو دوران فرانسوی خوندنش،میزقابل) وقتی کسی رو دوست داری امکان نداره رهاش کنی و نادیدهش بگیری. از دلت بیرون شده بودم و الان دارم میفهمم همه ...
عصر ۱۱۴
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:56
امروز با آقا بداخلاقه باز دعوام شد. میون همه اراجیفی که داشت پشت هم میبافت، با این که صبحش با خودش هماهنگ کرده بودم قضیه چهارشنبه و غیبتم رو پیش کشید. هیچ بهونهای براش نمونده بود مردک، در اوج استیصال بود... الان خشمم از دنیا اندازه نداره... + نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 18:28 توسط ال...
بامداد ۱۱۵
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:56
بعد از تو، وقتی که ثانیهای غرق خوشی از اتفاقی خوب و غافلگیرکننده میشم به خودم نهیب میزنم که احمق این هم میگذره و تهش رنج و پوچیه که باز اسیرت میکنه و تو باز فرو میری... فرو میری... فرو میری... + نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 1:0 توسط الف |
بامداد ۱۱۶
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:56
واقعن ویوا لا فغانس. فرانسویهای باهوش. آمریکاییها بشینن پای ایکسباکسهاشون. مکرون جذاب. فرزند یه مادر و پدر پزشک. بانکدار. هنوز ۴۰ سالش نشده. چند سال بزرگتر از منه همش. یه نگاه به سراپای خودم میندازم فقط. معلومه که حق داشتی نازنینم... الف است دیگر، دلش میخواهد. کاش خوب باشی... + نوشته شده در سه شنبه ...