شبها جای گوسفند شمردن توی یه کپسول فضایی بودم، با اندک آذوقه و آبی، تو فضای تاریک، سیاهِ سیاه. یه وقتهایی گرفتار یه سیاهچاله، یه وقتایی چشم انداز یه کهکشان دور، یه وقتایی ذوب تو یه ستاره داغ و ... بلااستثنا همیشه راحت خوابم میبره، مث یه نوزاد... خوابی بدون رویا و کابوس. خالیِ خالی...
این هفته قراره برم خونه... از اول سال نرفتم... مامان و بابام هم دیگه نمیان... بهشون برخورده لابد... از این جاده متنفرم... از اون شهرهای مرطوب زشت متنفرم...
کمی آهسته تر زیباتر شو...
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 11:8  توسط الف |
برچسب:
نویسنده: سجاد فرهادی