خرید بک لینک
چیزی که تو این ماههای آخر تمرین کردم بی اعتنایی بود. بی اعتنایی به احساسات و نیازها. به هر روشی که شده، مصنوعی و غیر مصنوعی، سنتی و صنعتی.، هر وقتی که امکانش بود، سر کار و تو سفر... روزها سر کار و شبها تو عالم خیال، البته با ته مونده احتیاطی که یادگار همه این سی ساله. راست میگی قرار نیست که عوض بشم.

شبها جای گوسفند شمردن توی یه کپسول فضایی بودم، با اندک آذوقه و آبی، تو فضای تاریک، سیاهِ سیاه. یه وقتهایی گرفتار یه سیاهچاله، یه وقتایی چشم انداز یه کهکشان دور، یه وقتایی ذوب تو یه ستاره داغ و ... بلااستثنا همیشه راحت خوابم میبره، مث یه نوزاد... خوابی بدون رویا و کابوس. خالیِ خالی...

این هفته قراره برم خونه... از اول سال نرفتم... مامان و بابام هم دیگه نمیان... بهشون برخورده لابد... از این جاده متنفرم... از اون شهرهای مرطوب زشت متنفرم...

کمی آهسته تر زیباتر شو...

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 11:8&nbsp توسط الف |

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 6:04

صفحه بندی