خرید بک لینک
همه صبح های این پنج روز رو تو یه کافه کوچیک حوالی هنل گذروندم. با ایما و اشاره به کارکنهاش میفهموندم که چی میخوام. روز آخر دختری رو تو کنج روبروم دیدم... با قدی کمی بلندتر از تو.... با موهای فر همرنگِ فری موهای تو... با صورتی هم ترکیب صورت تو... چقدر آرزو کردم تو باشی... بیرون اومدنی بهش لبخند زدم و لبخندم رو پس داد... یه ساعت بعدش رو یادم نیست...

خوبی کافه ها تو استانبول اینه که با وجود بسته بودن فضا تو خیلیاشون سیگار کشیدن ممنوع نیست. پیر و جوون و مرد و زن وقتاشون رو با هم میگذرونن و خوشحالن. دیدی که از چیزی یا کسی تصور خوبی تو ذهنته و به آنی با مواجه شدن باهاشون همه اون تصورات با خاک یکی میشن؟ استانبول هرگز اینجوری نبود. بیشتر شد همه اون حس و حال با قدم زدن تو خیابونا و کوچه هاش. چقدر رومانتیکه این شهر. چه زیبا بود این شهر بی تو. چه بهشتی میشد با تو...

با وجود همه این نگاه عاشقانه به این شهر، حتی به زندگی کردن توش فکر کردم. هزینه هاش از تهران هم کمتره، غیر از هزینه حمل و نقل و البته روحیه گوش برانه راننده های تاکسیش. البته طول میکشه، اما هدف خوبیه.

برگشتنی آدرس رو تو اسنپ میدون بهار شیراز انتحاب کردم. میخواستم اون چند قدم رو با صدای کشیدن چمدون روی آسفالت و پیاده روهای شهری که روزگاری دوستش میداشتم سپری کنم و به خودم یاداوری کنم روزهای آخره... دووم بیار مرد... دیگه گذشته روزگاری که وقت قدم زدن تو دلم میگفتم دد من واکینگ...

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۶ساعت 11:29&nbsp توسط الف |

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 6:04

صفحه بندی