خوبی کافه ها تو استانبول اینه که با وجود بسته بودن فضا تو خیلیاشون سیگار کشیدن ممنوع نیست. پیر و جوون و مرد و زن وقتاشون رو با هم میگذرونن و خوشحالن. دیدی که از چیزی یا کسی تصور خوبی تو ذهنته و به آنی با مواجه شدن باهاشون همه اون تصورات با خاک یکی میشن؟ استانبول هرگز اینجوری نبود. بیشتر شد همه اون حس و حال با قدم زدن تو خیابونا و کوچه هاش. چقدر رومانتیکه این شهر. چه زیبا بود این شهر بی تو. چه بهشتی میشد با تو...
با وجود همه این نگاه عاشقانه به این شهر، حتی به زندگی کردن توش فکر کردم. هزینه هاش از تهران هم کمتره، غیر از هزینه حمل و نقل و البته روحیه گوش برانه راننده های تاکسیش. البته طول میکشه، اما هدف خوبیه.
برگشتنی آدرس رو تو اسنپ میدون بهار شیراز انتحاب کردم. میخواستم اون چند قدم رو با صدای کشیدن چمدون روی آسفالت و پیاده روهای شهری که روزگاری دوستش میداشتم سپری کنم و به خودم یاداوری کنم روزهای آخره... دووم بیار مرد... دیگه گذشته روزگاری که وقت قدم زدن تو دلم میگفتم دد من واکینگ...
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۶ساعت 11:29  توسط الف |
برچسب:
نویسنده: سجاد فرهادی